°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO
اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری
خیلی کوچک بودیم... و زندگیمان پر بود از بازی های کودکانه... روزی یک ساعت هم برنامه ی کودک تماشا میکردیم.. از ساعت ۵ تا ۶ بعد از ظهر، هفته ای یک بار یک کارتون خوب می داد ... یکشنبه ها بود یا سه شنبه ها ... حنا دختری در مزرعه، بل و سباستین ، هاچ زنبور عسل ، خانواده دکتر ارنست، مهاجران و کارتون های دیگر که وقتی یکی تمام میشد آن یکی را شروع می کردند... خیلی گرانبها بودند برای ما ، فقط هفته ای یکبار... هنوز جنگ تمام نشده بود ... و ما کوچک بودیم.... در شهر ما بمباران شده بود ... جنگ را خوب حس کرده بودیم، برق را قطع می کردند، و بعضی وقتا خیلی طول می کشید... و فکر کن اگر زمان پخش کارتون برق قطع میشد، چقدر احساس سرخوردگی میکردیم... تا یک هفته دیگر باید صبر می کردیم... تازه یک قسمتش هم رفته بود.. امیدمان را از دست نمی دادیم.. می نشستیم جلوی تلویزیون و ذل میزدیم بهش تا برق بیاد، بعد هم با هیجان تمام می دویدیم توی حیاط و داد می زدیم برق بیا شاید برق وصل میشد شاید هم نه تصورش خیلی سخت بود اگر کارتون تموم میشد و بعد برق را وصل می کردند تا آخر شب بی حوصله بودیم.. و فردا توی مدرسه با بچه ها در موردش حرف می زدیم.. دغدغه های کودکانه ی ارزشمند... تو رفته ای، و من امیدوارانه به رفتنت خیره مانده ام که شاید پیش از تمام شدن فصلهای رویایی من و آواز سرد جنگل مه گرفته باز گردی.. خیلی نگذشته است.. ناامید نشدم مثل آن روز ها.. شاید هم بیایم به کوه و داد بزنم بیاااااااااا انگار می کنم که تو صدایم را میشنوی و می آیی.. و من فصل ها را به تو نشان خواهم داد و ..... اگر هم دیر آمدی و من در سکوت همسفر ابرها شده بودم ، به آب های جاری می سپرم، نشانی ام را در گوش هایت زمزمه کنند.. حتی اگر فصل ها تمام شوند و جنگل درختان سوزنی برگ ناپدید شود، خیره ی آمدنت میمانم... دیر نکن! غزل غزل غم دل یک بهانه میخواهد غزل پرنده ی دل آشیانه می خواهد تمام وحشت من از شروع آن روزیست زخم کهنه بگوید ترانه میخواهد تو را قسم به تمام نگاه های قشنگ دل از نگاه تو امشب نشانه می خواهد. مرا ببر به مسیری که عشق می گوید مگر نه اینکه کسی عاشقانه می خواهو به یک بهانه شبی، بغض بسته بگشاید و صادقانه بگوید ، که شانه می خواهد؟ دردی میان سینه ی او مستتر بود شاید شبیه من ولی مایوس تر بود شاید که بی پروایی اش آتش به پا کرد شاید همین زن بودنش زنگ خطر بود قاب چروک دور چشمان قشنگش از چین ریز دامنش هم بیشتر بود طی میکشید و طی نمیشد روزگارش زن بودنش گاهی برایش دردسر بود بر قطب تنهایی اونوری نتابید تاریکی افکار گنگش بی سحر بود جریان رودی بی تکاپو بی سرانجام بی زمزمه، بی های و هویی در گذر بود وقتی که قانون مرا مردان نوشتند حتی دعای مادرش هم بی اثر بود. دیشب آمدی و دوباره میان حضور بهاری ات معطر شدند نارنج های سپیدم آغوش باز کردی من چون شکوفه های در حال فرود رقصیدم و فرود آمدم در آغوش تو تو خندیدی و محکم مرا در آغوش فشردی دست در گردن رویاهای انداختی بوسیدی لب احساس را گونه های شعر گل انداخت چون سیب های سرخ خانه بی بی ناز. بیدار شدم از این رویای زیبا درد داشت وقتی تنهایی خویش را محکم، میان تاریکی بستر در آغوش کشیده بودم. بنام او میترسم...تاریکی،تیغ بر ابروی مهتاب نهاده و زندگی نقره داغ شود. میترسم روز، چادر عزای خورشید بر سر کند. عطر باران خورده دلهایمان در ناملایمات پرید. میترسم شانه های مردانمان که شان کوه دارند در گسلها فرو نشینند و زنان که از هیچ زندگی میسازند خودردی در هیچ شوند نیمه راهی طی شد نیمه جانی مانده... بارالها.... ارزو دارم در وارونگی فصل ها بهار بچرخد و بر زمهریر بچربد و فراوانی اغاز شود. الهی در حسرت پروار پروانه ها بر سر انگشتان آرامشم...آرامش، آسایش زندگی بی دغدغه نصیب مردم کشورم بگردان. آمین دلتنگش شده بودم دلتنگ کی؟ نمیدانم! شاید دلتنگ انکه مرا نمی شناخت! سال ها بود می دیدمش دیدنش عادت شده بود ندیدنش دلتنگی از کودکی می شناختمش هر دفعه می دیدمش قطره اشکی در گوشه چشمش خشکیده بود گاهی غمی پنهان چهره نگرانش را در هم می کشید آهی که از سوز دل می کشبد آتیشم می زد می دانستم نگران روز های آینده است شاید نگران بود از بی من بودن. برق چشمانش دیر زمانی بود خاموش شده بود انگار ناامیدی در جانش ریشه کرده بود یک روز از روزها خندید با تعجب نگاهش کردم انگار مرا شناخت با انگشت اشاره کرد سکوت کن و سوال نپرس حالت چهره اش نشان می داد از آن سوی آینه ها آمده چشمانش برق عجیبی زد به چشم هایش نگاه کردم برق اشک بود و در تلالو نور آینه لبخند تلخی روزگار گذشته بود و شاید هجران روز های اینده می دانستم هرگز عاشق نشده به هم نگاه کردیم مانند دو عاشق دو دلداده خیره در چشم هم لبخندی به او زدم و او با لبخند جوابمو داد. از او دور شدم قدمی پیش نرفته دلتنگ شدم برگشتم نگاهم کرد با همان لبخند تلخ و کم کم در غبار آینه گم شد.. سالها بود میدیدمش و با او درد دل میکردم امروز او را شناختم او نزدیکتر از من به من شبیه تر از من به خودم او خود من بود! همزاد من در آینه ها رفت و برنگشت. دلتنگش که می شوم در آینه دنبالش میگردم تا به او لبخند بزنم و بگویم دوستت دارم! زمانی در تنهایی هام دلتنگ خودم هستم آینه میگرید!! در آینه ها جای خالی تصویری است من هستم و آنکه بود دیگر نیست پروانه ای روی شانه ات نشسته است و تو در آرزوی دوباره ی زایش واژگانت، چشم به راه بازگشت پرستوهایی! در دوردست ها از میان شیارهای رشته کوهی به غایت بلند آبی روان است آنجا که در دامنههایش چشمه سارا نیست زمین نمناک است و تو در روشنی خیره کننده ی آفتاب غنوده ای و من به دیدار پیام اور نیکی امده ام. در حالیکه آتشی افروخته اند. من در لا بلای خطوط موزون ذهنم به سماع درویشان فراخوانده می شوم چرخ می خورم بی تابانه و در لذت سکر آور غزل های مست، شور می شوم شیدا می شوم از دور دست ها پرستو از راه می رسد غزل غزل واژه از تو فوران می کند آتشفشان قلبت دوباره فعال می شود و من در ازدحام واژگان تو بار ور می شوم. ازخداپرسیدم: خدایاچطورمی توان بهترزندگی کرد؟ جواب داد: گذشته ات رابدون هیچ تاسفی بپذیر..بااعتمادزمان حالت رابگذران وبدون ترس برای آینده آماده شو ایمان رانگه داروترس رابه گوشه ای انداز شک هایت راباورنکن وهیچ گاه به باورهایت شک نکن زندگی شگفت انگیزاست فقط اگربدانیدکه چطورزندگی کنید... مهم این نیست که قشنگ باشی ..قشنگ این است که مهم باشی!!! حتی برای یک نفر!! مهم نیست شیرباشی یاآهو... مهم این است باتمام توان شروع به دویدن کنی!!! کوچک باش وعاشق که عشق خودمیداندآیین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت توباشدنه رابطه خاص توباکسی موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن!!! فرقی نمی کندگودال کوچک آب باشی یادریایی بیکران... ***زلال که باشی آسمان باتوست* 


عاطفه مشرفی زاده


.jpg)


آیدا فتوحی ابوابی 





نسیم پریشان 





نازی صالحی 





ملینا قشقایی( منیژه)





مسعود صادقی 





عاطفه مشرفی زاده 



| Power By:
LoxBlog.Com |
